تبليغاتX
غزلک

غزلک


هوس نیست...

عشق هم نیست...

 این احساس پاک من به تو حسیست که میتوانم

روز به روز با آن انس بگیرم

و تا آخر دنیا با آن زندگی کنم


غزلک



+نوشته شده در Thu 5 Apr 2012ساعت0 قبل از ظهرتوسط غزال | |


بودنت این روزها تنها چیزیست که مرا آرام نگاه میدارد

میدانم نباید

             دل ببندم!

ولی ای وای از روزی که تو نباشی.....


                                                            غزلک


+نوشته شده در Wed 4 Apr 2012ساعت0 قبل از ظهرتوسط غزال | |



اتفاق قشنگ من
تو بودی که نیفتاده، رفتی
بعد از تو
مرا هزار اتفاق است
که هیچگاه نمی افتد



+نوشته شده در Mon 7 Nov 2011ساعت10 بعد از ظهرتوسط غزال | |


دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت 

 آمدم نعره نزن جامه مدر هیچ مگو 

 گفتم‌ای عشق من از چیز دگر میترسم 

 گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو



+نوشته شده در Fri 4 Nov 2011ساعت11 بعد از ظهرتوسط غزال | |

 

میدونی ؟... از اینکه تو اینقدر خوبی حالم به هم میخوره
من یه آشغال میخوام ...
یه کثافت
که هیچ وقت نشه بهش دل بست ....

                                                 -لعنتی
 

 

+نوشته شده در Fri 2 Sep 2011ساعت3 بعد از ظهرتوسط غزال | |

 

ديدی که سخت نيست
تنهابدون من

 
وصبح می شود
شب ها بدون من

 
اين نبض زندگی بی وقفه ميزند
فرقی نمی کند
 
 با من
بدون من
 
 
 
 

+نوشته شده در Tue 30 Aug 2011ساعت10 بعد از ظهرتوسط غزال | |

 

کاشکی میفهمیدی آنکه برای بدست آوردن محبتت حاضر است تنش را به تو بسپاردفاحشه نیست ،

و آنکه برای به دنبال خود کشاندنت تنش را از تو میدزدد باکره نیست

+نوشته شده در Tue 30 Aug 2011ساعت10 بعد از ظهرتوسط غزال | |

 

من چشم می زارم تو برو گمشو

 

 

+نوشته شده در Sun 28 Aug 2011ساعت2 قبل از ظهرتوسط غزال | |

Photobucket

+نوشته شده در Sat 27 Aug 2011ساعت2 قبل از ظهرتوسط غزال | |

 

"دستم” را بگیر
و مرا ببر به دور”دست” هایی که
در “دست”رس هیچ “دستی” نباشم

+نوشته شده در Mon 11 Apr 2011ساعت7 بعد از ظهرتوسط غزال | |

 

پنجره را باز نکن

از جوراب‌هایت نیست

قلبت بوی تعفن گرفته

 

+نوشته شده در Sun 27 Mar 2011ساعت7 بعد از ظهرتوسط غزال | |

 

بعد از این عشق به هر عشق جهان می خندم
هر که آرد سخن از عشق به او می خندم
جگرم سوخت ازین عشق و خاکستر شد
بعد از این سوز به هر سوز جهان می خندم

 

+نوشته شده در Fri 11 Mar 2011ساعت8 بعد از ظهرتوسط غزال | |

 

عشق من در سفر عشق خطر باید کرد
عاقبت از لبه ی تیغ گذر باید کرد

 

+نوشته شده در Sun 6 Feb 2011ساعت12 بعد از ظهرتوسط غزال | |

 

من مورچه ای را مسخره می کردم که سال ها عاشق یک تفاله چایی بود ...

 خودم را فراموش کردم که زمانی عاشق آشغالی بودم که فکر می کردم آدم است

 

 

+نوشته شده در Sun 30 Jan 2011ساعت7 بعد از ظهرتوسط غزال | |

 

آنقدر ذکر تو را گفتم که خدا هم به تو حسودی کرد
.........تو را از من گرفت

+نوشته شده در Sat 22 Jan 2011ساعت11 قبل از ظهرتوسط غزال | |

 

شیطان شدن به دست خود ماست ،
 بامزه ست.
ساده نشو بیا٫
 نتوانی خدا شوی...


 

+نوشته شده در Tue 18 Jan 2011ساعت4 بعد از ظهرتوسط غزال | |

 

 

من اصلا اعتقاد ندارم که دنیا ارزش زندگی کردن رو نداره

 

ولی می دونم ارزش این نوع زندگی  رو اصلا نداره

 

 

+نوشته شده در Sat 15 Jan 2011ساعت6 بعد از ظهرتوسط غزال | |

 

همه زندگی فقط 3 روزه: اومدن ، بودن، رفتن....

 من خودم نخواستم بیام ولی خودم می خوام که باشم

اونم فقط به خاطر تو...

وقتی هم که دیگه نباشی

منم می رم...........

 

 

+نوشته شده در Fri 7 Jan 2011ساعت10 بعد از ظهرتوسط غزال | |

 

انتخاب کن بجز رفتنت هر گزينه ای...

 

 

 

+نوشته شده در Wed 22 Dec 2010ساعت7 بعد از ظهرتوسط غزال | |

 

عادت خوبیسیت....

دوری از تو و افکار کسیفت عشق من...

                                                       غزلک

+نوشته شده در Wed 1 Dec 2010ساعت1 بعد از ظهرتوسط غزال | |

 

 

این دنیارا باید فراموش کرد....

تو را باید فراموش کرد

آرزو... عشق...فراموشی...

زندگی وفا نداشت٬ آن را فراموش کن

 

  * اگر این  دنیا مرا بی تو تنها گذارد آن را فراموش میکنم

                                                                             غزلک

 

+نوشته شده در Sat 27 Nov 2010ساعت7 قبل از ظهرتوسط غزال | |

 

در بودنــــــــت به نبودنت و در نبودنت به بودنــــــــت می اندیشم ای بود و نبود مـــــــن !

دلتنگتــــــم.

 

 

+نوشته شده در Thu 11 Nov 2010ساعت11 قبل از ظهرتوسط غزال | |

 

تمام تردید من
از آهنگ های نابلد توست
کمی دوست داشتن را تمرین کن

 

 

+نوشته شده در Sat 6 Nov 2010ساعت9 بعد از ظهرتوسط غزال | |



من به آن لحظه ی شوم، که مرا بر سر راه تو نهاد، و به آن لحظه که آغاز گر فاجعه شد تسلیمم...


من همان لحظه که تو، اولین بار نگاهم کردی، رویش حادثه را حدس زدم... حاصل بارش یک عاطفه یک فاجعه شد... عشق از راه رسید، حادثه تکوین یافت...


من تمامیت احساسم را، که عظیم مثل زمان و عمیق مثل شب تابستان و لطیف مثل گل شب بو بود، و دلم را که ز پاکی به مثل مریم بود، به تو آسان دادم...


تو به من هیچ ندادی جز غم، تو مرا، خویشتن خویشم را، ز خودم دزدیدی... تو همه هستی من را به چپاول بردی، تو مرا در خم یک بیراهه، که مرا می ترساند، و گمانم نامش کوچه ی وسوسه بود، گم و حیران کردی... و در این راه بلند، من و بی فریادی ، من و سر گردانی ، من و تردیدی تلخ، همگی همسفر هم بودیم . آرزوی من این بود، که تو با من باشی...


با تو می شد که فراموش کنم، راه یک بیراهست، و ندیدست کسی، روز خوشبختی یک کولی سرگردان را...


تو لب بام بلندی که هوس نامش بود، با که بودی که نبودی با من؟؟؟ آنکه گهگاهی بود سایه ات بود و گریزی می زد،


سایه ات قلب نداشت،


سایه ات مصنوعی، سایه ات بی احساس، سایه ات سرکش بود... و من از سایه ی تو سیر شدم، از تو دلگیر شدم، و رهایت کردم...


من پشیمان نیستم...


من تو را نذر کسانی کردم، که رباینده ی جسمت بودند... و دگر بار محال است که من با تو همراه شوم... که همه می گویند: آنچه نذر است ادا باید کرد.

 

+نوشته شده در Sat 24 Jul 2010ساعت9 بعد از ظهرتوسط غزال | |

 

بر سنگ قبر من بنويسـيد خسته بود


               اهــل زمين نبود نـمازش شــكســته بود

 

بر سنگ قبر من بنويسيد شيشه بود   

               تـنها از اين نظر كه سـراپا شـكســته بود

 

بر سنگ قبر من بنويســـــــيد پاك بود    

               چشمان او كه دائما از اشك شسـته بود

 

بر سنگ قبر من بنويســيد اين درخت    

               عمري براي هر تبر و تيشه، دســــته بود

 

بر سنگ قبر من بنويســــــيد كل عمر    

               پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود

 

 


+نوشته شده در Tue 29 Jun 2010ساعت9 بعد از ظهرتوسط غزال | |

 

ساکنان دریا پس از مدتی صدای امواج را نمی شنوند. چه تلخ است قصه ی عادت.

+نوشته شده در Thu 27 May 2010ساعت1 بعد از ظهرتوسط غزال | |

 

وحشت از قصه که نه، ترس ما خاتمه هاست
ترس بیهوده نداریم صحبت از خاطره هاست
صحبت از کشتن نا خواسته عاطفه هاست
کوله باری است پر از هیچ که بر شانه ماست
گله از دست کسی نیست مقصر دل دیوونه ماست
درد ما مرگ تفاهم
غم ما کوچ محبت
غم ما مردن از بی کسی ثانیه هاست ...

 

+نوشته شده در Fri 7 May 2010ساعت8 بعد از ظهرتوسط غزال | |

خلاصش اینه که.....

آدما عوض میشن

مهم اینه که اونایی که شعور دارند عوضی نشند

شعورشون سر جاش بمونه...

                                غزلک

+نوشته شده در Sat 17 Apr 2010ساعت11 بعد از ظهرتوسط غزال | |

 

خیلی جالبه وقتی آدمها میتونن فقط با یک لبخند تمام غمهاشون را از کل دنیا پنهان کنند...

                                         غزلک

+نوشته شده در Sat 20 Mar 2010ساعت12 بعد از ظهرتوسط غزال | |

 

می خوام نباشم......

                               غزلک

+نوشته شده در Mon 28 Dec 2009ساعت4 بعد از ظهرتوسط غزال | |